doosty free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
|
| ||
|
دوباره داره میمیره شده این دل مثل پاییز این دلم منتظر توست تو نباشی اون میمیره بیا و مرحم دل شو بیا از غصه رهام کن بیا و درد نیازم به خودت رو رو به را کن تو که نیستی دل دوباره هوای عشقتو داره اگه تو با من نباشی مرگه که چاره ی کار
عشق، نردبانی است كه ما را از خود بالا می كشد. عشق، همان فعل و انفعالی است كه در برابر گل سرخ به ما دست می دهد. عشق، عزرائیل زیبایی است كه رسیده، جسم ما رامی گیرد و قبض روح راامضا می كند. عشق، اولین آهی است كه در آیینه كشیده ایم. عشق، اولین حقوق ما از باجه معرفت است. عشق،خرید وفروش با پای عاشق و معشوق است
اشکی که در نتیجه غم ریخته شود پاک ترین اشک هاست
خدا از بهترین ها فقط یک دونه خلق کرده ، دقت کردی چقدر تنهایی ؟
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو به نام خودش زد و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و حس کنی که هنوزم دوسش داری ...
چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش تمام وجودت له شده ...
چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام! نتونی بگی ...
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور باشی لبخند بزنی ...
چقدر سخته راهی رو که قدم به قدم در کنار او پیمودی حالا با دستای سرد و چشمای تر به تنهایی گذر کنی ...
چقدر سخته هر لحظه یاد و خاطرات او همراه و همدمت باشه ولی خودش ازت دور باشه ...
چقدر سخته که او چیزهایی رو باور داره که واقعیت نداره و تو نتونی براش ثابت کنی ...
پرسيد:
به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم
"بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده
هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به
خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك
تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده
است
ساده است
فقط یک تیغ می خواهد و یک رگ فقط کافی ست دلت تنگ باشد و دنیایت کوچک نمی دانی چه لذتی دارد هم آغوشی تیغ با رگ چند لحظه بعد درد ٬سوزش٬خون و در آخر مرگ بعد کسی فریاد می زند : او مرده است مرده مثل یک سگ تو را به بهشت راه نمی دهند به جرم خودکشی به جرم مرگ ...
تا تو رفتی همه گفتند از دل برود هرآنکه از دیده برفت
و به ناباوری و غصه من خندیدند
آه ای رفته سفر که دگر باز نخواهی گشت
کاش می آمدی و می دیدی
که دز این عرصه دنیای بزرگ
چه غم آلوده جداییهاست
و بدانی که از دل نرود هرآنکه از دیده برفت
نمی دانی....م؟ چرا ....؟
بوی گل خاطره عطرتو بود . درياي دلم هنوز طوفاني است و هنوز همان زورق بي بادباني
سرگردانی كه در جست و جوي تو به ابديت خواهم رسيد.
دلم برايت تنگ است. نميداني من از حصار تنهايي خويش براي تو مي نويسم .
من از قصه ها و درياهايي مينويسم كه تو فراموششان كرده اي .
از عشقی كه بي هيچ آغازي به پايان رسيد.
من از غروری می نویسم که قطره قطره چكيد و از گونه های تب دار و رنگ باخته به زیر پای
رهگذران بی درد بی صدا شکست
من هنوز همان پرنده تك نواز عشقم من هنوز همان قايق شكسته بي بادباني هستم كه
ساحل را در روشنايي كم سوي فانوس عشق تو ميبينم و حتي گاهي براي رسيدن به ساحل مي گريم .
گوش كن صداي گريه اش را ميشنوي ؟؟؟
صداي قلب پاره پاره ام را ميگويم .
آخر تو ميداني با من چه كردي؟
تو قلبم را ربودي تكه تكه كردي , تو من را دزديدي من در زير فشار كفشهاي تو شكفتم و
شايد همان تازه گلي بودم كه زير چكمه هاي باغبان له شد .
من در جستجوي ابتدايي براي آغاز بودم
و تو
هميشه ابتدايي ترين واژه براي بيان انتها بودي .
من به دنبال دستي بودم براي دوباره روئيدن
دوباره كاشتن
و تو هميشه همان دستي بودي كه شکوفه مي چيد .
تو همان احساسي بودي كه هرگز بارور نشد .
و بعد از تو من همان كبوتر غمگینی بودم که نگاه مات و سردم عظمت درد بیکسیم را به تصویر می کشید
وشکسته بال وخاموش در دام عشق تو
اسیر ابدی ماندم.
ايستادی روبروم ,
روبرو....
گفتی : خداحافظ ,
هيچی نگفتم ,
گفتی : می دونی که ... بايد برم
هيچی نگفتم
گفتی : متاسفم .. ولی .. می دونی که ...
هيچی نگفتم
گفتی : مواظب خودت باش
هه .. هيچی نگفتم
دست تکون دادی و پشتتو کردی به منو رفتی
رفتی ...
رفتی ....
اونقدر ازم دور شدی و رفتی که ديگه نديدمت
رفتی .....
رفتی ..
ساعت ها ايستادم
تنها
و روزها و ... ماه ها و سالها
تنها
و تو هنوز می رفتی
ايستاده بودم هنوز
صدات آومد از پشت سر,
پشت سر...
گفتی : سلام...
هيچی نگفتم,
گفتی : من برگشتم .. آخه .. می دونی که....
هيچی نگفتم
هيچی نگفتم
صدايی در درونم می گفت:
زمين گرد است
زمين ... گرد است
و ادمها با همه بدي ها و خوبي هاشون روزي دوباره به هم ميرسن.....
برموداي جنون است دل سپردن به تو
غير قابل دسترس ترين مشترك دوست داشتني ام....
دیگر به خلوت لحظه هایم عشقانه قدم نمیگذاری
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت
سنگینی نگاهت را مدت هاست حس نکرده ام
چشمانت سهم من نیست
خوشا به حال رقیبم
من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ای
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید...
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است
و دستانم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم میزند
تا به حال نوشته بودم؟
به گمانم نه!
پس اینبار برایت مینویسم که :
دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه میکند
می خواهمت هنوز!!!
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند
می خوانمت هنوز
حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه های اندیشه ام بشوید
و اینها برای یک عمر شیدایی کردن کافیست
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :
دلتنگ شده ام
به همین سادگی...